قاصدی از بامیان

در این صفحه شما فقط دیدگاه ها ونظرات شخصی خودم را میخوانید

قاصدی از بامیان

در این صفحه شما فقط دیدگاه ها ونظرات شخصی خودم را میخوانید

عباس : از حنا مخملباف دلخورم

جمعه نهم میزان 1390 با دوست بسیار خوبم زرین تاج که یکی از بانوان فعال و به اصطلاح مردم ما "جیرکه تو" در سطح دنیا می باشد، و به تازه گی از ایالات متحده آمریکا به بامیان باستان تشریف آورده  علاوه بر احوال گیری از آیه جمعه دمبوره نواز محلی به سراغ عباس رفتیم. عباس، همان فردی که همراه بختی " نیک بخت نوروز" در فلم " بودا از شرم فرو ریخت" یکی از فلم های پر آوازه و زیبا، ساخته حنا مخملباف  به عنوان بازیگر اصلی نقش آفرینی کرده است.

بختی را در هشتم مارچ 2011 روز جهانی زن  روزیکه وی نیز تقدیر شد، در هوتل نوربند قلا در بامیان دیدم از وی پرسیدم  که عباس کجاست؟ برایم گفت که در پیتو لغمان زندگی میکند. محله ای در شرق مرکز بامیان بنام پیتو لغمان یاد میشود، محله که من نمیدانم چرا به این نام مسمی است؟ البته پیتو واژه آشنا است بمعنای آفتاب رخ. ولی لغمان  چرا اضافه شده؟ ویا هم شاید لقمان بوده نام کسی که در این محل زندگی میکرده به تدریج به لغمان تبدیل شده، نمی دانم. این آدرس حلقه گوشم شده بود و بسیار می خواستم روزی بروم از عباس قهرمان این فلم و نوجوان با استعداد کشورم احوال گیری کنم، که این بخت با رسیدن زرین تاج به سراغم آمد. 

                           

                                           عباس (نهم میزان 1390 بامیان)

منزل عباس در نزدیکی سرک است. از پسر بچه ای که در کنار سرک دُکان خرد دارد آدرس خانه عباس را پرسیدم، او خانه ای را در دامنه تپه برایم نشان داد. با زرین به طرف آن خانه گِلی راه می افتیم در حالیکه غلام موتر مان را درایوری و آقای محمد اکبر محمدی مدیر عامل اتاقهای تجارت بامیان و دختر خرد آیه جمعه در موتر دیگر ما را همراهی می کرد.  دم دروازه خانه گِلی رسیدیم من پیش رفته زنگ دروازه خانه نمبر 20 را فشار دادم. یک نوجوان به سن عباس دروازه را باز کرد. پرسیدم: خانه عباس همین جاست؟ نوجوان کمی مکث کرد. با خود فکر کردم شاید نام وی در فلم عباس بوده در اصل چیزی دیگر باشد. ادامه دادم: همان که در فلم کار کرده. نوجوان برایم گفت: بلی همین جاست. در همین حال مرد جوان در سن احتمالاً 30 الی 35 سال از پایین بطرف ما آمد سلام داد. و سپس گفت: بفرمائید خانه! گفتم: عباس را کار داشتم. آن مرد که خودش را علی جمعه معرفی کرد. گفت: من پدر عباس هستم، بعد از آن زرین را که در موتر نشسته بود صدا کردم وگفتم بیائید عباس همین جاست، زرین  با خوشحالی گفت: راستی همین جاست؟ خانه است؟ گفتم: بلی . 

     با پدرعباس و زرین وارد حویلی شدیم. عباس در حال احوال پرسی در وسط حویلی با ما سر خورد بعد از مانده نباشی واحوال پرسی  وارد مهمانخانه ای شدیم که بسیار تمیز ودر عین حال کلان بود. خواهر خرد و برادر عباس برای مان چای هل دار سبز بسیار مزه دارد آنهم بعد از گشت وگذار فراوان آورد در ابتدا زرین سر قصه را با عباس آغاز کرد. طوریکه من می دیدم زرین نسبت به من از دیدن عباس بسیار خوشحال شده بود. قبل از آن که عباس را بیبنیم. وقتی که به زرین تاج پشنهاد کردم که عباس را هم بیبنم زرین خیلی خوشحال شد وگفت: علی (شوهرش) فلم وی را خیلی دوست دارد و یک شب تا حوالی نصف شب آن را چندین بار دید وگریه کرد.

بهر صورت زرین با همان حس کنجکاوی بسیار زیبای که دارد با وی  و پدرش صحبتهای زیادی کرد. از وضعیت زندگی شان پرسید. مطمئین هستم که زرین در کتاب بعدی اش و یا مقاله جدا گانه و یا خاطرات سفرش تمامی این جزئیات را که یاداشت نموده است خواهد آورد. من با استفاده از صحبت ها که من و زرین با عباس و پدرش داشتیم اشاره کوتاه می کنم.              

                               

                                  زرین تاج، عباس ومن ( منزل عباس بعد از دیدار)

عباس متولد قریه تگاب برگ ولسوالی پنجاب ولایت بامیان است.  پدرش میگوید زمانیکه در قنداق بود در ایران مهاجر شدم وبعد از مدتی به وطن برگشتم، و دومین فرزند خانواده می باشد وی اکنون سیزده سال عمر دارد و مکتب میخواند. وی علاقه دارد در آینده یک داکتر خوب و در عین حال هنرمند در عرصه سینما شود.

پدرش از داستان نقش آفرینی وی در فلم بودا از شرم فروریخت می گوید: زمانیکه عباس در پرورشگاه بود، روزی تعدادی از ایرانی ها "مانند حنا مخملباف وتیم کاری اش که در حال تهیه فلم بودا از شرم ریخت بودند" در خانه آمد و به من گفت: شما رضایت دارید که پسر تان در فلم کار کند؟ من گفتم: بلی به شرطی که به درسهایش ضرر نرساند و از مکتب باز نماید که سر انجام همانطور هم شد.

علی جمعه می گوید: در روزهای شوت فلم، ما نیز بعضی اوقات که در نزدیک خانه بود، می رفتیم ومی دیدم از جریان فلم برداری، ولی مادرش از این کار خصوصا از اینکه عباس را در میان گل و لای انداخته و لباسش گل آلود شده بود، خرسند نبود.

عباس از آن دوران خیلی کم بیاد دارد و نمی تواند به طور درست از صحنه های فلم و از همکاران اش بجز دایرکتر که بیشتر با وی بوده و حرفهای وی را گوش می کرده قصه کند. وی در حالی که تمام حرفهایش با تبسم همراه است ، مئودبانه و در عین حال خوب حرف می زند این را نشان می دهد که استعداد خارق العاده ای دارد. 

 

                                                عباس وبختی ( تصویریکی از صحنه های فلم)

 این قهرمان فلم می گوید: بعد از ختم فلمبرداری و رفتن گروپ فلم سازان تا هنوز بختی را ندیده است. بختی دختری که وی در فلم با عباس خیلی صمیمی و دوست هم بودند، عباس از خاطر او بین چاه مخالفین (طالبان) می افتد وخیلی جانفشانی میکند.

از صحبت های عباس چنین بدست می آید که حنا مخملباف با وی و بختی دو نوجوان با استعداد و در آن زمان طفل معصوم صرف برخورد تجاری کرده است.

عباس می گوید: حتی تا هنوز فلم بودا از شرم فروریخت را به طور درست ندیده است، وی میگوید: یکبار یکی از دوستان پدرش که خانه اش در کویته بوده و فعلاً کارمند دولتی در بامیان می باشد یک سی دی آن را آورده بود آنهم خیلی خراب بود و خش داشت و قادر به نمایش درست فلم نبوده بطور ناقص دیده است. دیگر نه از فلم خبر دارد و نه از مخملباف. مخملباف که به گفته خودش در مصاحبه با رسانه ها ابراز داشته و در سایت آفتاب به نشر رسیده از طریق این فلم به 18 جایزه بین المللی دست یافته و صاحب نام و نشان و سرمایه شده است. ولی از عباس و بختی که محوریت فلم را تشکیل می دهد، فقط برخورد تجاری کرده وحتی از آنان خبر تلفونی نمی گیرد.

بگفته زرین تاج ما فکر می کردیم که تا هنوز خدا خبر خانواده عباس و بختی چقدر سرمایه دار شده و چقدر از حمایت اقتصادی و معنوی برخوردار باشند. ولی بر عکس شده است. به گفته پدر عباس، این اولین بار بوده که بعد از ساخت فلم، ما به سراغ عباس رفته بودیم حتی خبرنگاران و نویسندگان داخلی نیز از آنان خبری نگرفته است.

خانواده عباس می گوید: که صرف بعد از ساخت فلم یک جوره کرتی پطلون و یک عراده بایسکل برای عباس  از طرف گروه فلم سازان داده شده و بس. 

                               

                                       حنا مخملباف( کارگردان وفلم ساز)

اما نمی دانم که خانم مخملباف در سخنرانی های خود و در مصاحبه های خود چقدر گفته باشد که ما از آنان خبر می گریم و حمایت می کنیم و در مورد امنیت شان توجه می کنیم. با محتوایی که فلم دارد اگر عباس و بختی به چنگ طالبان بیافتد آنهم در حالیکه تمامی راه های منتهی به بامیان نا امن شده چی فکر می کنید سر نوشت شان چی خواهد بود! این از مصادیق ظلم است. تا جائیکه من خبر دارم اساساً باید در بدل سهم گیری آنان باید از کمک های مالی و معنوی بر خوردار می شد.

باید این موضوع از بانوی پرکار حنا مخملباف پرسیده شود. 

نظرات 1 + ارسال نظر
آشنا دوشنبه 11 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 06:24 ق.ظ

محترم آقای تابان تشکر ازین که گزارش دیدار تان با عباس را در میان گذاشتی. نکته یی را می خواهم تذکر دهم: شما خود در مورد "امنیت" یاد آوری می کنید. از طرفی می دانید که خانواده عباس کدام حفاظ امنیتی ندارند. در عین حال چه لزوم داشت که این قدر آدرس دقیق از خانه و قریه و زنگ در وازه ایشان بنویسید؟
برایم عجیب بود کمی که وبلاگ نویسان ما چرا این قدر بی احتیاطی می کنند.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد